همیشه یک پای قضیه می لنگه

تا وقتی لباس نپوشیدی همه چیز نسبتاً خوبه، می تونی لخت تو خونه راه بری و حواست هم باشه که به جایی تکیه ندی یا با چیزی برخورد نکنی. اما همین که بخوای بخوابی یا مجبور شی لباس بپوشی، دوران غم انگیز شروع می شه. نمی دونم این بلا دیگه از کجا سر ما اومده، می گن ویروسش همون ویروس آبله مرغونه که تو بزرگی خودش رو نشون می ده و بهبودش ممکنه تا یک ماه طول بکشه و ویتامین های گروه B براش خوبن و فقط با یه طرف بدن سروکار داره و از این خزعبلات. این قدر تو اینترنت چیز راجع بهش خوندم که می تونم همین الان یه مقاله توش در بیارم.

می تونست اولین روز کاری خیلی قشنگ تر باشه، وقتی که محیط کارت رو دوست داری، جای کارت دو قدمیِ خونه یِ عموت از آب در  بیاد، و تا رفتی کارت رو شروع کنی ببینی که پ هم داره این جا کار می کنه و همکار میز بغلیته. و این که بعد از مدت ها احساس کنی که کنترل زندگیت دست خودته. می تونست با اتفاقی که عصرش راجع به X افتاد و چیزی که بهت گفت باز هم زندگی جذاب تر بشه، اگه این درد کوفتی اجازه می داد.

اسب ها

شعرهای "گروس عبدالملکیان" را دوست دارم، قبلاً با او آشنا شده بودم اما به تازگی کشفش کردم. شعر زیر را در هفده تیر 88 گفته :

 اسب ها                                                  به سروش ٬سیامک ٬آرش و ماندنی

 ما چند نفر
در کافه ای نشسته ایم
با موهایی سوخته و
سینه ای شلوغ از خیابان های تهران
با پوست هایی از روز
که گهگاه شب شده است

ما چند اسب بودیم
که بال نداشتیم
یال نداشتیم
چمنزار نداشتیم
ما فقط دویدن بودیم
و با نعل های خاکی اسپورت
ازگلوی گرفته ی کوچه ها بیرون زدیم

درخت ها چماق شده بودند
و آنقدر گریه داشتیم
که در آن همه غبار و گاز
اشک های طبیعی بریزیم

ما شکستن بودیم
و مشت هایی را که در هوا می چرخاندیم
عاقبت بر میز کوبیدیم

و مشت هامان را زیر میز پنهان کردیم
و مشت هامان را توی رختخواب پنهان کردیم
و مشت هامان را در کشوی آشپزخانه پنهان کردیم
و مشت هامان را در جیب هامان پنهان کردیم...

 باز کن مشتم را !
هرکجای تهران که دست می گذارم
                                   درد می کند
هرکجای روز که بنشینم
                           شب است
هرکجای خاک...

دلم نیامد بگویم !
این شعردر همان سطر های اول گلوله خورد
وگرنه تمام نمی شد

نوشتن

به نظرم نوشتن این گونه نیست که اول بدانی چه در سر داری، آن هم شسته رفته و جمع بندی شده، بعد بگردی دنبال یک ورق کاغذ، یا وارد وبلاگت شوی و شروع کنی. لااقل برای من که این طوری نیست، بلکه برعکس اول وارد این جا می شوی بعد دلت تنگ می شود برای نوشتن و بعد شروع می کنی. شروع که کنی می بینی از هر چیزی می شود نوشت، از هر جایی.

مثلاً می شود از لوله بازکن امروز صبح نوشت، که آمده بود لوله ی گرفته ی آشپزخانه را باز کند، و هر چند مشکل لوله را حل کرد ولی چنان حضورش پررنگ بود که تا ساعت ها آثار حضورش را از گوشه و کنار خانه پاک می کردم. یا مثلاً از عابربانکی که امروز به 7 نفر جلویی من سرویس داد و به من که رسید معذور و پوزش خواه شد.

یا می شود از تئاتر نیمه عروسکی "ماکوندو" نوشت و از آن پسرک درون قایق با آن کلاه مکزیکی که کلِ صدای نمایش را به کمک گیتار و دهانش به عهده گرفته بود. یا عروسکِ خود "مارکز" که گاهی یادت می رفت عروسک است. و یا از آن اردکی که به دخانیات به طریق خاص خودش واکنش نشان می داد.

لازم نیست خیلی پیچیده فکر کرد، می توان از همین "مهستی" نوشت که از صبح خستگی ناپذیر برایم می خواند. تازه اگر بخش خودسانسورکننده ی ذهنم اجازه می داد می توانستم ساعت ها بنویسم، از الف بنویسم، از میم بنویسم، از آ بنویسم، از پ و شین و میم بنویسم.

باید دلت تنگ شود برای نوشتن، باید بنویسی.

امیدهای برباد رفته ی زندگی مجردی

گفته بودند که زندگی مجردی حداقل فایده اش این است که یاد می گیری اگر روزی نقطه ی استراتژیکی از شلوارت پاره شد، سوزنی نخ کنی و از آبرو و حیثیت چندین و چند ساله ات محافظت کنی، گفته بودند سود زندگی دور از خانواده در این است که پنج سال بعد که از غذاهایی که بلدی بپزی از تو سؤال می کنند، می توانی بدون فکر کردن هفت هشت نوع غذای آبرومند نام ببری.

ما هم به حساب همین انگیزه ها بود که شال و کلاه کردیم، بار و بندیلمان را بستیم، و به خلاف نصیحت یار عزیزمان که در جوابِ مددخواهیمان گفته بود "غم غریبی و محنت چو بر نمی تابم*** به شهر خود روم و شهریار خود باشم"، ترک خانه و وطن کردیم و به دیار غربت آمدیم.

امروز که در خلأ محسوس خیاط پیر خوابگاه لازم دیدم که سوزنی نخ کنم و دست به کار شوم و مشاهده کردم که حتی از پسِ این نیاز حیاتی زندگیِ خویش نیز بر نمی آیم، و بیش تر که جستجو کردم تا نام چند نوع غذای معمولم را لیست کنم جز شنیسل، کباب لقمه، ناگت آن هم همگی محصولِ دسترنج کارکنان زحمت کش "کاله" چیزی به ذهنم خطور نکرد تازه فهمیدم که چه کلاه بزرگی بر سرم رفته و چه فکر می کردیم و چه شد..


زندگی را دوست می دارم، مرگ را دشمن ..

حتی سیب زمینی هم که در خانه داشته باشی، باز هم لذت بخش است که به بهانه ی خریدش نزدیکی های غروب که می شود شلوارت را به تن کنی، چندتا پله را بدو بدو پایین بروی، و به تهرانِ شلوغ و پر سروصدا قدم بگذاری. گاهی اوقات، تماشایِ این سرعت و شدتِ بالای زندگی آن قدر حال می دهد، که به عمد چند تا میوه فروش را هم رد کنی و تا نزدیک "انقلاب" بروی، تا بیش تر در خیابان قدم بزنی.

من فکر می کنم که یک مرزبندیِ خیلی مهمِ آدم ها این است:
دسته ی اول آن هایی که با من هم عقیده اند که این که بتوانی هر آن اراده کردی از میوه فروشیِ 100 متر پایین تر یک کیلو سیب زمینی بخری تا برای خودت سرخ کنی و تمامش را بدونِ دلهره یِ تقسیم کردنش خودت بخوری، از لذت هایِ خیلی بزرگِ زندگی ست. و دسته ی دوم آن هایی که با من هم عقیده نیستند.