!زندگی کلیشه ای یا کلیشه هایی که زندگی بودند
امروز با خود به کلیشه های زندگی می اندیشیدم.
به کلیشه هایی که آرام آرام و یکی یکی از زندگیم حذفشان کردم ،چون بدون آن ها هم در منطق و استدلالم خللی وارد نمی شد.
به کلیشه هایی که بوی خاطرات معطر کودکیم را داشت، اما دیگر برای دوران بلوغ فکریم جایی نداشت.
به این که چگونه به این کلیشه ها و آدم هایش خندیدم. مضحک خواندمشان، لقب رسومات کهن و دور افتاده به آنها دادم و با تبر ِ تیز مدرنیته و روشن فکری به جان شاخ و برگ هایش افتادم، تا فرعیات بی اهمیت زندگی را از بدنه ی تنومندش حذف کنم.
به این می اندیشیدم که چگونه چارچوب های سنتی را شکستم، خرد کردم و سپس بر پایه ی تفکر و استدلال چارچوب های منطقی و خدشه ناپذیری مخصوص خودم به وجود آوردم و با بی رحمی درختی را ساختم که هیچ برگی بر آن باقی نمانده بود
امروز به همه ی این ها اندیشیدم.
و حال که به عقب برمیگردم و از دور این درخت خشک را نظاره می کنم که چه هیبت زشت و هولناکی پیدا کرده است و چقدر توخالی شده است، با خود می گویم که چقدر دلم برای این کلیشه ها تنگ شده است.
به کلیشه هایی که آرام آرام و یکی یکی از زندگیم حذفشان کردم ،چون بدون آن ها هم در منطق و استدلالم خللی وارد نمی شد.
به کلیشه هایی که بوی خاطرات معطر کودکیم را داشت، اما دیگر برای دوران بلوغ فکریم جایی نداشت.
به این که چگونه به این کلیشه ها و آدم هایش خندیدم. مضحک خواندمشان، لقب رسومات کهن و دور افتاده به آنها دادم و با تبر ِ تیز مدرنیته و روشن فکری به جان شاخ و برگ هایش افتادم، تا فرعیات بی اهمیت زندگی را از بدنه ی تنومندش حذف کنم.
به این می اندیشیدم که چگونه چارچوب های سنتی را شکستم، خرد کردم و سپس بر پایه ی تفکر و استدلال چارچوب های منطقی و خدشه ناپذیری مخصوص خودم به وجود آوردم و با بی رحمی درختی را ساختم که هیچ برگی بر آن باقی نمانده بود
امروز به همه ی این ها اندیشیدم.
و حال که به عقب برمیگردم و از دور این درخت خشک را نظاره می کنم که چه هیبت زشت و هولناکی پیدا کرده است و چقدر توخالی شده است، با خود می گویم که چقدر دلم برای این کلیشه ها تنگ شده است.
+ نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر ۱۳۸۸ ساعت 2:5 توسط آرش
|