تصمیم بر آن شده است که خانه ای اجاره کنیم و به پنج سال زندگی خوابگاهی پایان دهم. برای کسی که چند روز دیگر تازه 23 سالش تمام می شود، پنج سالِ آخرِ عمر، زمانِ زیادی است.
زندگیِ خوابگاهی هم برای خودش عالمی دارد. کم فرصت پیش می آید در زندگی، که این تنوعِ عظیم از آدم ها را از شهرها و استان های مختلف با فرهنگ و لهجه هایِ متفاوت این قدر نزدیک ببینی و بشناسی. آن هم آدم هایی که همگی هنوز در حال رشد کردن و پیدا کردنِ خودشان هستن و آن قدر این بزرگ شدن(!؟) سریع و واضح و البته "همگرا به یکدیگر" است که می توانی از سبکِ لباس پوشیدن (یا بهتر بگویم نپوشیدن) و هم چنین از سبکِ آهنگ هایی که در راهرو با بلندترین صدایی که حنجره یاری میکند، می خوانند و از این که چقدر به هیچ جایشان نباشد که ساعت چهارِ نصفه شب باشد و تو فردا امتحانِ پایان ترم داشته باشی و از این که چقدر به این اصلِ اساسیِ زندگی اعتقاد نداشته باشند که یک آدم همان قدری که زباله تولید می کند باید از اتاق زباله خارج کند و این که چقدر اهمیت ندهند که تو شاید حوصله یِ دیدنِ قیافه شان را هم نداشته باشی، چه برسد که بخواهی بنشینی در تراس و با آن ها چند پُک قلیان بزنی و خاطراتِ بی ربطِ هم بستری هایِ شبانه یِ آن ها را بشنوی و پیش خود فکر کنی که به راستی شاید حالت به هم بخورد از این سبکِ نوینِ پوشش که به یک شلوارک خلاصه می شود، و از این که چقدر به زیرسیگاری بی اعتقاد باشند و تا چه اندازه مُصر باشند که ته سیگارشان در همان لیوانی باشد که تا دقایقی دیگر چای و نوشابه و انواع نوشیدنی های الکلی و غیر الکلیشان را هم در آن می خورند، و از این که چقدر خود را ملزم ببینند که بدونِ اظهارِ وجودی از قبیل مشتی، لگدی از کنار هیچ گربه ای که زندگی خوابگاهی او را هم به غایت بی غیرت کرده باشد رد نشوند، و در نهایت از این که چقدر بی دلیل و شاید حتی بدونِ مخاطب، از آن فحش های ویژه میدهند که جایِ دیگر نمی شنوی و بعضی وقت ها که از دستِ زمین و زمان عصبی هستی دوست داری چندتایش را به کار ببری، می توانی تشخیص دهی که سال چندم است که خوابگاهی هستند.
خاطراتِ تلخ و شیرینِ این چند سال از آن دست خاطراتیست که تا سالیانِ سال در ذهنت می ماند، و هر بار که برگردی و یادی از آن بکنی لبخندی بر لبت نقش خواهد بست.