طرشت سه (2)

پیشِ خیاطِ خیلی پیرِ خوابگاه رفته بودم تا زیپِ شلوارم را عوض کند. این خیاط همانیست که ترمِ اول که با او همسایه بودیم وقتی به آشپزخانه رفتم تا به غذایم سری بزنم دیدم از روغن سرخ کردنیِ من به جای مایع ظرف شویی استفاده کرده است. داشت برایم می گفت که شما -یعنی ما- خیلی بدبختید و هیچ چیز از زندگی نفهمیده اید، و تعریف می کرد از جوانیش که چقدر خوش گذرانده و این که سه زن داشته و زنِ آخرش که جایِ دخترش بوده، قبل از ازدواج شاگردش بوده و لباس های زنانه برایش می دوخته و هیچ ابایی نداشته که لباس هایش را جلوِ او پرو کند.

حرف هایش که نمی دانم تمام شد یا توقف کوتاهی کرده بود تا بلکه نفسی تازه کند، گفتم : مراقب باشید مثلِ دفعه ی قبل، پشت و روی شلوار را به هم ندوزید.

بلای خانمان سوز

لپ تاپم رو که داده بودم تعمیر کنن و طرف گفته بود عصر بیا بگیر، برق هم که رفته بود، خودم رو دیدم که با چه دردسری یه لپ تاپ از یه جایی گیر آوردم و با اینترنت زجرآور dial up دارم با چه سختی ای وبلاگ و فیس بوک و اخبار باز می کنم فهمیدم که بحث اعتیاد مطرحه.

طرشتِ سه (1)

تصمیم بر آن شده است که خانه ای اجاره کنیم و به پنج سال زندگی خوابگاهی پایان دهم. برای کسی که چند روز دیگر تازه 23 سالش تمام می شود، پنج سالِ آخرِ عمر، زمانِ زیادی است.

زندگیِ خوابگاهی هم برای خودش عالمی دارد. کم فرصت پیش می آید در زندگی، که این تنوعِ عظیم از آدم ها را از شهرها و استان های مختلف با فرهنگ و لهجه هایِ متفاوت این قدر نزدیک ببینی و بشناسی. آن هم آدم هایی که همگی هنوز در حال رشد کردن و پیدا کردنِ خودشان هستن و آن قدر این بزرگ شدن(!؟) سریع و واضح و البته "همگرا به یکدیگر" است که می توانی از سبکِ لباس پوشیدن (یا بهتر بگویم نپوشیدن)  و هم چنین از سبکِ آهنگ هایی که در راهرو با بلندترین صدایی که حنجره یاری میکند، می خوانند و  از این که چقدر به هیچ جایشان نباشد که ساعت چهارِ نصفه شب باشد و تو فردا امتحانِ پایان ترم داشته باشی و از این که چقدر به این اصلِ اساسیِ زندگی اعتقاد نداشته باشند که یک آدم همان قدری که زباله تولید می کند باید از اتاق زباله خارج کند و این که چقدر اهمیت ندهند که تو شاید حوصله یِ دیدنِ قیافه شان را هم نداشته باشی، چه برسد که بخواهی بنشینی در تراس و با آن ها چند پُک قلیان بزنی و خاطراتِ بی ربطِ هم بستری هایِ شبانه یِ آن ها را بشنوی و پیش خود فکر کنی که به راستی شاید حالت به هم بخورد از این سبکِ نوینِ پوشش که به یک شلوارک خلاصه می شود، و از این که چقدر به زیرسیگاری بی اعتقاد باشند و تا چه اندازه مُصر باشند که ته سیگارشان در همان لیوانی باشد که تا دقایقی دیگر چای و نوشابه و انواع نوشیدنی های الکلی و غیر الکلیشان را هم در آن می خورند، و از این که چقدر خود را ملزم ببینند که بدونِ اظهارِ وجودی از قبیل مشتی، لگدی از کنار هیچ گربه ای که زندگی خوابگاهی او را هم به غایت بی غیرت کرده باشد رد نشوند، و در نهایت از این که چقدر بی دلیل و شاید حتی بدونِ مخاطب، از آن فحش های ویژه میدهند که جایِ دیگر نمی شنوی و بعضی وقت ها که از دستِ زمین و زمان عصبی هستی دوست داری چندتایش را به کار ببری، می توانی تشخیص دهی که سال چندم است که خوابگاهی هستند.

خاطراتِ تلخ و شیرینِ این چند سال از آن دست خاطراتیست که تا سالیانِ سال در ذهنت می ماند، و هر بار که برگردی و یادی از آن بکنی لبخندی بر لبت نقش خواهد بست.

حس خوب (3)

حسِ خوبِ این که شب هایِ تابستانت را تا صبح آهنگ گوش کنی و کتاب بخوانی و وبلاگ گردی کنی و بی خیال باشی از فردا روزی که برایت سرتاپا مجهول است.

عفونتِ یک کابوس، آرامشِ یک رویا

تابستان بود، اما زمستانی می زد. سرد و تاریک و خلوت، رودخانه را به سرعت می پیماییدیم. شاید کمی هم ترسیده بودیم. بازو در بازوی هم قدم هایمان را هر لحظه تندتر می کردیم، حتی حرف هم نمی زدیم. به دنبال مأوایی که پناه گیریم. که کمی خستگی در کنیم. ترس پنهانمان را فروخوریم و قهوه ای سفارش دهیم. بازوانت برایم مأمنی گرم شده بود. رود را می دویدیم. رودی که شباهت به کویر داشت. چندین بار خواسته بودم نگاهت کنم ولی از نبودنت می ترسیدم. بازوانت را محکم فشار می دادم تا از دستت ندهم. از نبودنت می ترسیدم. نمی خواستم باور کنم ولی حقیقت داشت. تو نبودی، حتی خیالت هم با من نبود و من تنهاتر از همیشه بودم. هیچ کس با ما نبود. هیچ کس با من نبود. و تا چشم می دید کویر سرد و تاریک بود. و غم انگیز این که خوب می دانستم که این رویایِ نیمه شبِ من نیست، خوب می دانستم که این کابوسِ بیداریِ من است.

***

زیرِ گرمایِ آفتابِ تابستان، آرام آرام از کنار ساختمانی با درِ سبز رنگ و آجرنمایِ بنفش می گذشتم. حتی نگاهی هم به پنجره هایش نیانداخته بودم. آرام تر از همیشه به نظر می آمدم. شاید به من لبخندی هم زده بودی، من هیچ گاه نفهمیدم. ولی خوب می دانستم که این کابوسِ وحشتناکِ بیداریِ من نیست، که این رویایِ نیمه شبِ آرامِ  من است.