جبر آرام بخش

بعضی وقت ها به این فکر می کنم که بعضی از تصمیمات خیلی ساده و کوچیکی که ما تو زندگی روزمره می گیریم، می تونه چقدر تو آینده مون تأثیر بذاره. مثلن گفتن یا نگفتن یه جمله به یه آدم در یه لحظه ی خاص. تصمیم هایی که شاید فقط کم تر از چند دقیقه فرصت انتخاب شدن دارن ولی تا آخر عمر همراهتن. در واقع با این دیدگاه، کل ِ زندگی و آینده ی ما داره از یه مجموعه تصمیماتِ خیلی کوچیک ساخته می شه. و هر انتخابی که حتی یک کم با انتخاب درست(؟) زاویه داشته باشه به یک آینده ی کاملن متفاوت منجرمی شه. بعضی وقت ها که بخش اگزیستانسیالیستی ِ ذهنم فعال می شه، این دیدگاهم پررنگتر می شه و نتیجه اش یه دلهره ی واقعن سنگینه. دلهره از این که می دونم کل بار مسئولیت زندگیم به عهده ی خودم خواهد بود و کسی حتی گوشه ای از بار اشتباهاتم رو به عهده نمی گیره. این دلهره شاید با افسردگی هم همراه بشه.

از طرف دیگه بعضی وقت ها فکر می کنم که شاید ما در نهایت یک سرنوشت رقم خورده داریم. سرنوشتی که اون قدر نمی تونیم عوضش کنیم و محکومیم که توی اون حرکت کنیم. همون طور که به متولد شدن و به مرگ محکومیم. یا به این آدمی که الان هستیم بودن محکومیم. این طوری تموم ِ کائنات شریکِ اشتباهات آدمن. نتیجه ی این طرز تفکر آرامشیه که به غایت دوستش دارم. آرامشی که می خوام بیشتر و بیشتر تمرینش کنم.

عیــبــم مکــــن به رندی و بدنامی، ای حــکیــــــم
کــــاین بــــود ســرنوشــت، ز دیــوان ِ قســـمتـــم

مِی خور، که عاشقی نه به کسب است و اختیار
ایــــــن موهبـــــت رســـید ز میـــــــــراثِ فطرتــــم

پ.ن : یک متنی نوشته بودم که می خواستم امروز بذارمش تو بلاگم، ولی بنا به دلایلی بیخیال شدم. شاید یه روز دیگه بذارمش. این موضوع مقدمه ی خزعبلات بالا شد.

یه آدم

خیلی یه آدم باید وضعیت اسف باری داشته باشه، وقتی که حتی راه پله ی خونه هم براش حس داره. چون این راه پله احتمالن همونیه که وقتی بدو بدو کفشاش رو توش می پوشید و بعد یادش می افتاد که فلان کتاب رو که قول داده بود میبره براش یادش رفته بیاره، و بعد یه جوری که مامان نبینه با کفش و با یه پا لِی لِی کنان میرفت تو اتاقش که کتاب رو برداره و بعد باز لِی لِی کنان زیر ِ یه خروار کتاب و خرت و پرت دنبال کتابش می گشت و بعد یه دفعه یادش میومد که کتاب رو تهران جا گذاشته، اون موقع وقتی که بدو بدو ازشون میومد پایین به ساعت نگاه می کرد و به زمین و زمان فحش می داد که چرا دوباره دیر شد.
یه آدم خیلی باید قوی باشه، وقتی که حتی چراغ خطر راهنمایی رانندگی هم می تونه به این راحتی ضربان قلبش رو تغییر بده، چرا که احتمالن این همون چراغیه که وقتی بازم دیر کرده و بارون باز هم شدیدتر از قبلش شده و حدس می زده که اون الان زیر بارون موش آب کشیده شده باشه، و بعد که توی آینه جلوی ماشین خودش رو نگاه کرده، دیده چقدر ریش هاش درومده و غافل بوده از این که اصلاح کنه و احتمالن به ساعت هم نگاه کرده و دیده همین الان هم یک ربع تأخیر داره، هر ثانیه از شصت ثانیه ی چراغ قرمزش به اندازه ی صد تا تپش قلبش کش اومده
یه آدم با همه ی این ها هنوز هم می تونه خیلی قوی باشه ...

امروز

دقایقی پیش امروز هم تمام شد.
امروز یکشنبه ششم دی ماه سال یکهزار و سیصد و هشتاد و هشت، مصادف با دهم محرم، یعنی عاشورای حسینی.
بالاخره امروز هم به انتها رسید.
بگذار اشک های امروزم را ثبت کنم.
می خواهم فردا روزی که تاریخ را ورق می زنم، لبخند آرامم این اشک ها را برایم یادآور باشد.

با خواجه

به سراغ یار قدیمی رفتم، شاید کمی هم دلتنگ بودم. آمد:

راهی بزن
که آهی،
بر ساز آن توان زد
شعری بخوان
که با او،
رطل گران توان زد

شد
رهزن سلامت
زلف تو،
وین عجب نیست
گر
راه زن تو باشی،
صد کاروان توان زد