جبر آرام بخش
بعضی وقت ها به این فکر می کنم که بعضی از تصمیمات خیلی ساده و کوچیکی که ما تو زندگی روزمره می گیریم، می تونه چقدر تو آینده مون تأثیر بذاره. مثلن گفتن یا نگفتن یه جمله به یه آدم در یه لحظه ی خاص. تصمیم هایی که شاید فقط کم تر از چند دقیقه فرصت انتخاب شدن دارن ولی تا آخر عمر همراهتن. در واقع با این دیدگاه، کل ِ زندگی و آینده ی ما داره از یه مجموعه تصمیماتِ خیلی کوچیک ساخته می شه. و هر انتخابی که حتی یک کم با انتخاب درست(؟) زاویه داشته باشه به یک آینده ی کاملن متفاوت منجرمی شه. بعضی وقت ها که بخش اگزیستانسیالیستی ِ ذهنم فعال می شه، این دیدگاهم پررنگتر می شه و نتیجه اش یه دلهره ی واقعن سنگینه. دلهره از این که می دونم کل بار مسئولیت زندگیم به عهده ی خودم خواهد بود و کسی حتی گوشه ای از بار اشتباهاتم رو به عهده نمی گیره. این دلهره شاید با افسردگی هم همراه بشه.
از طرف دیگه بعضی وقت ها فکر می کنم که شاید ما در نهایت یک سرنوشت رقم خورده داریم. سرنوشتی که اون قدر نمی تونیم عوضش کنیم و محکومیم که توی اون حرکت کنیم. همون طور که به متولد شدن و به مرگ محکومیم. یا به این آدمی که الان هستیم بودن محکومیم. این طوری تموم ِ کائنات شریکِ اشتباهات آدمن. نتیجه ی این طرز تفکر آرامشیه که به غایت دوستش دارم. آرامشی که می خوام بیشتر و بیشتر تمرینش کنم.
عیــبــم مکــــن به رندی و بدنامی، ای حــکیــــــم
کــــاین بــــود ســرنوشــت، ز دیــوان ِ قســـمتـــم
مِی خور، که عاشقی نه به کسب است و اختیار
ایــــــن موهبـــــت رســـید ز میـــــــــراثِ فطرتــــم
پ.ن : یک متنی نوشته بودم که می خواستم امروز بذارمش تو بلاگم، ولی بنا به دلایلی بیخیال شدم. شاید یه روز دیگه بذارمش. این موضوع مقدمه ی خزعبلات بالا شد.