امیدهای برباد رفته ی زندگی مجردی
گفته بودند که زندگی مجردی حداقل فایده اش این است که یاد می گیری اگر روزی نقطه ی استراتژیکی از شلوارت پاره شد، سوزنی نخ کنی و از آبرو و حیثیت چندین و چند ساله ات محافظت کنی، گفته بودند سود زندگی دور از خانواده در این است که پنج سال بعد که از غذاهایی که بلدی بپزی از تو سؤال می کنند، می توانی بدون فکر کردن هفت هشت نوع غذای آبرومند نام ببری.
ما هم به حساب همین انگیزه ها بود که شال و کلاه کردیم، بار و بندیلمان را بستیم، و به خلاف نصیحت یار عزیزمان که در جوابِ مددخواهیمان گفته بود "غم غریبی و محنت چو بر نمی تابم*** به شهر خود روم و شهریار خود باشم"، ترک خانه و وطن کردیم و به دیار غربت آمدیم.
امروز که در خلأ محسوس خیاط پیر خوابگاه لازم دیدم که سوزنی نخ کنم و دست به کار شوم و مشاهده کردم که حتی از پسِ این نیاز حیاتی زندگیِ خویش نیز بر نمی آیم، و بیش تر که جستجو کردم تا نام چند نوع غذای معمولم را لیست کنم جز شنیسل، کباب لقمه، ناگت آن هم همگی محصولِ دسترنج کارکنان زحمت کش "کاله" چیزی به ذهنم خطور نکرد تازه فهمیدم که چه کلاه بزرگی بر سرم رفته و چه فکر می کردیم و چه شد..
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۳۸۹ ساعت 16:0 توسط آرش
|