تا وقتی لباس نپوشیدی همه چیز نسبتاً خوبه، می تونی لخت تو خونه راه بری و حواست هم باشه که به جایی تکیه ندی یا با چیزی برخورد نکنی. اما همین که بخوای بخوابی یا مجبور شی لباس بپوشی، دوران غم انگیز شروع می شه. نمی دونم این بلا دیگه از کجا سر ما اومده، می گن ویروسش همون ویروس آبله مرغونه که تو بزرگی خودش رو نشون می ده و بهبودش ممکنه تا یک ماه طول بکشه و ویتامین های گروه B براش خوبن و فقط با یه طرف بدن سروکار داره و از این خزعبلات. این قدر تو اینترنت چیز راجع بهش خوندم که می تونم همین الان یه مقاله توش در بیارم.

می تونست اولین روز کاری خیلی قشنگ تر باشه، وقتی که محیط کارت رو دوست داری، جای کارت دو قدمیِ خونه یِ عموت از آب در  بیاد، و تا رفتی کارت رو شروع کنی ببینی که پ هم داره این جا کار می کنه و همکار میز بغلیته. و این که بعد از مدت ها احساس کنی که کنترل زندگیت دست خودته. می تونست با اتفاقی که عصرش راجع به X افتاد و چیزی که بهت گفت باز هم زندگی جذاب تر بشه، اگه این درد کوفتی اجازه می داد.