میگویند تاریکترین لحظات شب، درست قبل از سپیده دم است؛ آنها که این تاریکی را بازبمانند، روشنایی را تجربه خواهند کرد.

تاریکی سخت و نفس‌گیر است. تو را وارد جنگی می‌کند که برنده‌ی آن از پیش روشن است. تو خوب می‌دانی که در این میدان حرفی برای گفتن نداری. اما دردِ داستان اینجا نیست. درد اینجاست که در این نبرد حتی شکست هم نمی‌خوری. یارای مقابله نداری ولی گزینه‌ی تسلیمی نیز در کار نیست. گویی قرار بر این است که هر روز به بازی گرفته شوی. هر روز تا یک قدمی پایانت پیش بروی. و در انتها کم توان و بی رمق، رها شوی تا جنگ دوباره فردا از سرگرفته شود. تو بازیچه ی دست سرنوشت شده ای.

اما می‌گویند که سپیده‌دم درست بعد از تاریک‌ترین دقیقه‌ها فرامی‌رسد. اگر به طلوع ایمان داشته باشی، روشنایی را خواهی دید؛

من امروز بیش از هر روزی به طلوع روشنایی ایمان دارم....

پی نوشت : دلم برای نوشتن تنگ شده بود؛ مدت‌ها بود به این‌جا سر نزده بودم.